جاده انگار زیر چرخهای زبر زمان کشیده می شود.
من اما درسایه تو و بر شانه ات آرمیده ام.
جاده تا انتها در ورای زندگی ابرها ، در بستری از آسفالت سیاه پر سنگیریزه ،خفته است.
مقصد گاهی مه آلود و گاهی خورشیدوار می شود.
راه به آسمان می رسد و کناره ها لبریز خاک شور و تپه های بی فکرند.
تر شدن پی در پی را می شناسم.
می دانم که در خلال این روزهای جاده ای ، چقدر مشعوفم! و از حیرت قلبم در میان بحبوحه احساس ، سیر می خندم!
می دانم که انتها خط خطی ست ومن به شوق آغاز دل بسته ام!
شوقی کودکانه مخلوطی از حس بادبادکی در شبهای بلند مرداد.
فکر کنم دلت یهو غنج زده که اینو نوشتی خیلی عالی بود. کلی لذت بردم.
قربونت برم! چه خوب فهمیدی و منو درک کردی!
برایت شادترین لحظه ها رو در کنار همسر خوبت آرزو می کنم دوست عزیزم
ممنونم بلوط عزیز و صبورم!
امیدوارم شاد ترین لحظه ها و قشنگترین لبخندها رو داشته باشی
ممنونم عزیز مهربونم!
چرخهای زمان زندگی منم خیلی خیلی زبره... انگار نمیخواد کشیده شه و رد بشه...
من اما سایه و شانه و اینها ندارم. واسه همینم خیلی دیر میگذره. دعام کن خیلی... منم میدونم و میفهمم که انتها خط خطیه و منم مث تو به یک آغاز دل بسته ام.
اما داستان من کجا و داستان تو کجا...
داستان تو سر آغاز یکی شدنه و داستان من سرآغاز تا ابد یکی ماندن...
دعام کن خیلی
قربون اون دل کوچیکت برم من ایده جونم! چرا آخه؟؟دیگه ازین حرفا نزنی هااااااااا!
تو هم 2 تا می شی فقط صبر کن! درست می شه! همچین بیایی و عشقولانه بنویسی!
چقدر قشنگ نوشتی ! چه حزنی تو نظرت بود.
سلام...
به یاد مروارید های سنجاق شده بر دلمان،
باری که می گذرد پاس فزونی نعمت است در قبله گاه شقایق...
و افسونگر زمانه در پس پرده های تجلی وجود...
که رخ در رخ عشق اثبات وجود می نماید از لحظه های پر اتاب زندگی....
چه قشنگ!!
چه موضوع جالبی
جاده! مثل زندگیه
چه خوب که تو همیشه می فهمی!
سلام.به نظر من تو متن ادبی بهتری
خود دانی
من هم فعلا نه!!!!!!!!!!!!!!
چرا دعوا می کنی خوب! شاید...
سلام........سال داره تمام میشه.......می خواهیم با هم دعا کنیم.......لطفا دعاهاتون را و یا درد دلهاتون و یا شکر گذاریتون را در یک سطر بنویسید....................و آدرس وبلاگتون را در انتها...دعاهاتون را در پست پانزدهم من بنویسید تا من آن را در پست جدیدم بگذارم...وقت پرواز یک پرنده التماس دعا
:*
منو یاد خاطره های اسفند ماه انداخت
آخی! من تو ماه رمضون بیشتر خاطره دارم!
سلام مشی جونم. مرسیییییییی واسه کامنتهات دوستم...
اسم و آدرس اون آرایشگاه رو بهم بده لطفن. اگر شماره تلفنم داره ممنون میشم بهم بدی!
راستی در مورد ؛اون؛ آره دیگه! همون که گفتی... به نظر منم خیلی خیلی مغروره! اگر بدونی چی کار کردم... میمیری از خنده. حالا ایشالا سر فرصت واست تعریف میکنم.
حتمن خانومی!برات می نویسمش!
ومن به شوق آغاز دل بسته ام...
عالی بود مهشاد جون... عالی
مرسی عزیز!
سلام مهشاد جونم
خیلی ممنون از کامنتت عزیزم
حرفت کاملاً درسته...خدا به شیوه های مختلفی همه ی ما رو آزمایش می کنه...
ممنون که بهم امید دادی. قربونت برم خانومی
خواهش می کنم عزیزم!
حرفی که زدم عین حقیقته خانومی!
چقدر زیباست این احساساتی که آوردی روی کاغذ...آرامش بزرگترین کیمیاست...حفظش کن عزیزم...
ممنون خانومی!! می دونم که کیمیاس!
سلام
علیک السلام آقای تهرانی!
به منم یه سر بزن
حتمن!
جالب بود.....وسط کار اینجور متنها رو خوندن به آدم روحیه لطیف میده
خواهش می کنم! قابلی نداره!! :))
پس نتیجه اخلاقیش اینه که مشعوفین بالاخره.خب گرفتیم مطلبو
خلاصه دیگه اینطوریاس عمو!!!!
سلام.قسمت چهاردهم خاطرات سرد را آپ کردم.منتظرتم
سلام مشی جون... ایشالا همیشه خوش و خرم باشی
ممنونم عزیز دلم!
ممنون دوست عزیز
عزت زیاد
:))))
مبارکه مشی جونم:-*
ممنونم عززیزم!!
سلام.چه خبر؟
شعر نو بگو مثل من!
سلام! به روی چشم!
یه شعر توپ امروز گفتم شنبه آپ می کنم!
به به چه عشقولی.
ایشالا همیشه شاد باشی مشی جونم.
:))) بوسسسسسسسس!
:)
مشی واقعن نمیدونم چی بگم ، خیلی خوب بود ، مرسی از این همه حس خوب که منتقل میکنی با این کلمه ها
عزیزممممممم
سلام
سلام!
سلام اول هفته.
روزت خوش
:)))