توی این شهر غریب میون آدمای پر فریب
دختری بود همه فن حریف با تنی باریک و ظریف
موهاشو هی سیخ سیخ می کرد به پاشنه کفشاش میخ می کرد
قهقه هاش تمومی نداشت سر به هوا موبایلشو تو کافی شاپ جا می ذاشت
هر روز یه جور یه تیپ یه رنگ پر بود کمدش از مانتوهای کوتاه و تنگ
کفشاش همیشهء خدا سرخابی بود لبای کوچیکش روزو شبا عنابی بود
مامانش هیچوقت خونه نبود واسه جر و بحسشون بهونه نبود
دختره شبا تو رستوران بود یا عینک به چشم تو پاساژ بوستان بود
یه روز اما یه چیزی دید یه دفه نگاه عاشق و تیزی دید
قلبشو این نگاه شکافت زور زورکی خودشو نباخت
صاحب این چشما یه جوون بود جوونی که دلش تو خون بود
طفلک اصلا؛ امروزی نبود کار و حرفشه ش آخه زر اندوزی نبود
آخه جوون عاشق بود پیش خدا لایق بود
جوون به چهره ریش داشت به قلبش هم آتیش داشت
شب که می شد یواشکی سر سجاده می رفت پنهونکی
به درگاه خداش دعا می کرد تو غصه هاش خودشو رها می کرد
که:؛ ای خدای من ! من عاشقم می دونم اما عاشقی نالایقم
آخر چه بود که این عشق نابود من ؟ که برده همه هست و بود من؟
عاشق شده ام به یه حوری رنگی دختری با یه قلب تیره و سنگی ؛
دل دختره اما لرزیده بود نظیر این نگاه تا حالا ندیده بود
دنبالش رفت پرسون پرسون ؛ بچه ها ! این پسره رو دیدین تو محلمه مون؟
دوستاش همه نیشخندش کردن از دیدن پسره منعش کردن
؛اون مثل بسیجیاس ؛ روشی؛ می شه به ما بگی چرا دنبالشی؟
پسره اون پایینا تو خونه کلنگی بی کس دلخوش بود به زندگی
دختره رفت تا جنوب شهر جایی که عقلشم نمی داد سر
رفت و رفت تا رسید در خونشون در زد و به انتظار و ایستاد اون
در رو باز کرد اون جوون خشکش زد از دیدار مهمون
………
. ادامه دارد
چه جورم ...
نه بابا ...
اگه خیلی خواهان باشه ول نمیکنه و ماهم کماکان هی ناز میکنیم :ی
بیخیال خودتو عشقه :*
این شعرو که خوندم ... یاد شاملو خدا بیاورز افتادم ...



پریا و ... خونده بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟
میخوام بزارم بلاگم ... سر فرصت ...
کجا بودی نبودی؟؟؟؟؟؟
خدا نکنه غم تو دلت خونه کنه
خواهان باشه با یکی دوبار پس زدن نمی ره اگه هی پس بزنی در می ره جیگمل!
جدی؟؟ یاد شاملو می افتی؟؟
این ور اونور بودم عزیزم! شعر مو تکمیل نکرده بودم و دسترسی به نت نداشتم!
سلام
بابا ای ول از قالبت.
موفق تر باشی
با تبادل لینک موافقی؟
اگه عشقت کشید لینکم کنو خبرم کن تا لینکت کنم.
روزهایت پرتقالی
سلام
ممنونم!
گل بارون زده؟؟؟ جالبه!
سلام ...
خیلی قشنگ بود .......
زودتر آخرش رو بنویس ببینیم چی میشه ........
من خودم خیلی وقتها چیزی مینوسیم کامنتا رو میبندم. حس میکنم سخته بقیه راجع به احساسات ضد و نقیضم نظر بدن. اما وقتی دوستام میبند کامنتدونیشونو تازه میفهمم چقد سخته بیای بخونی و بی سر و صدا بری.
کاش قصه ما آدمها هم مثل دختر ک وپسرک قصه تو خوشگل باشه
به به! ایدی جون اینا!
راس می گی ! بعضی وقتا آدم قات می زنه! من مجبورم ببندم! چون نمی خوام کسی در مورد عصبانیتم نظر بده!
کاشکی.....!
سیلام مشی خانومی....
خوبی؟ تو پست قبلی خیلی حالت گرفته بود ولی الان ظاهرا خوبی
این شعرت یه خورده خیلی امروزی بود....وخیلی متفاوت با سبک همیشگیت....ولی جالب بود
منتظر ادامه ش هستیمممممم
سلام
وبلاگ جالب و زیبایی دارید
حاضر به تبادل لینک هستید؟
چاکریم ..



اره شاملو
بد گفتم ؟؟؟؟؟
من به روزم
سلام مشی خانوم..
چه شعر جالبی بود..حتما برای ادامه اش هم اینجا میام..
شایدم مهمون همیشگی وبلاگتون شدم..
شما هم قالب وبتون خیلی قشنگه..
موفق باشی
سلام!
ماجرای هیجان انگیزی به نظر میاد!
من دنبالش میکنم
سلام خیلی قشنگ بود بقیه اش رو بنویس
قهری که نمیای پیشم؟؟؟؟!!!
سیلام پرنیان جونم! نه عزیزم قهر کدومه؟؟ می آم! حتمن!
این روزا کمتر کانکت می شم! آخه تو تعطیلاتم! شرکت نیستم خانومی!
[چشمک][چشمک]حراج ویژه عمولی[چشمک][چشمک]
نظر به استقبال بیسابقه نورچشمیان عمولی از حراج قبلی [خنده]
اینبار [تعجب][تعجب][تعجب]
سه پست با یک نظر[زبان]
آتیش زدم به وبم[نیشخند]
بدو بیا تادیر نشده[نیشخند]
زمان:از اول شب بیخیالا تاآخر شب خوش بیارا[چشمک]
مکان:منزل شخصی عمولی-اتاق نشیمن[لبخند]
سلام دوستم !!





منو پریسا جون .. یه بلاگ زدیم
2 تا آتیشپاره
میای پیشمون
منتظرتیم هااااااااااا
سلام عزیزم نکنه از دستم ناراحت بشیااااااااااااااااااا
به خدا نبودم
زود تر بیا بقیشو بگو ببینم غصه ی این دختر فشن با این اقای بسیجی به کجا میرسه
الههی می گم جیگر ! می گم!
سلام مهشادی

خوفی عسیسم؟
چه ترانه خوشملی بود... بعدش چی شد؟ بیا زودتر تعریف کن برامون
راستی تعطیلات خوش میذگره؟ تا میتونی استراحت کن بجای من هم خستگی در کن
مواظب خودت باش دوستم.
مـــــــوچ
سیلام بهاره خانومی!
ای جان!
نبودی مادر ! کجا بیدی ؟ دلم تنگ شده بود برات!(البته وبلاگی ! نه تیلیفونی!)
آره به خدا ! موندم چرا زودتر نرفتم تعطیلات! توپ خوش می گذره! به جای تو هم تا ۱۱ می خوابم هم ساعت ۴ ناهار می خورم .هم شبا ساعت ۲ می خوابم! مسافرت هم که به به!
باشه دوستم ! می آم می نویسم!
سلام
دیروز اومدم برات کامنت گذاشتم ولی ارسال نشد.
خیلی قشنگه. ادامه اش رو زودتر بنویس
منو یاد پریای شاملو می اندازه
جدی؟؟
آزاد جان باورت می شه من تا حالا یه شعر هم از شاملو نخوندم؟؟
نه طنینی! نه عزیزم!
عمرن من مث این روشی باشم!
نکته داستان تو کمال آدماست و طی طریقه!
هر کسی از یه راهی به خدا نزدیک می شه و این شعر یعنی بعضی وقتا عشقای زمینی آدمو پاک و خدایی می کنه!(البته بر عکس خیلی عشقا که آدمو به فساد می کشه!!!!)
سلام.
لینکتو میزارم تو وبم
سلام...جالب بود...منتظر ادامش هم هستم...شاد باشین...به ما هم سر بزنین...
ممنون!
حتمن!
عالی بود! عزیزم!
خیلی زیبا بود! یه قصه تو شعر کار خارق لالعاده!
ممنون شیدی جون!
سلام:
عجب صفائی دارد این جا
منتظر ادامه نوشته تان هستم
سلام.
خیلی ممنونم!
لطف دارین!